شبیه تصادفی که
دلِ آمبولانس را هم به رحم می آورد،
مو به تن خیابان، سیخ کرده ام
چیزی شبیه زندگی را از دست داده ام و
غیر از لکه های خونِ غلتیده در من
به هیچ چیز معتمد نیستم..
با همان حسی
در کف آسفالت به خواب رفته ام
که با هم
در جلدِ خیابان فرو می رفتیم..
خون
اشک نیست.. که تمساح باشد..
اگر دلت به شهامت آمدن، رحیم شد
برایم کمی عشق بیاور که
دست خاطراتم را بی منت بگیرند
و یک دست
که بر موی خون آلوده ام به نوازش بلند شود..
خیابان اگر به تصادف ایمان نداشت
خط ویژه را، به پای آمبولانس الصاق نمی کرد.. و
آمبولانس
اگر به عشق اعتقاد داشت
تختخوابش را، دو نفره به آغوش ما عاریه می داد..
نظرات شما عزیزان:
موافقم لاییییییک
با همان حسی
در کف آسفالت به خواب رفته ام
که با هم
در جلد خیابان فرو می رفتیم...
آه...چقدر نمیخوام...
در کف آسفالت به خواب رفته ام
که با هم
در جلد خیابان فرو می رفتیم...
آه...چقدر نمیخوام...
من تو را نمی سرایم !..
تو ...
خودت در واژه ها می نشینی ..!
خودت قلم را وسوسه می کنی !!
و شعر را بیدار می کنی !!
.gif)
تو ...
خودت در واژه ها می نشینی ..!
خودت قلم را وسوسه می کنی !!
و شعر را بیدار می کنی !!
.gif)
اوه...چقد این نوشته به حال این روزای من نزدیکه....gif)
زیباست....gif)
.gif)
زیباست...
.gif)
.: Weblog Themes By Pichak :.