آمدنت را آنگونه مغرورانه و پر هیاهو
و اینهمه ماندنت را جسورانه
باور نمی کردم
نفسم می گرفت از اندیشۀ اقامتت
ماندی
و سالها جگر قسمتِ دندانم بود !
حال اینروزها ، اینگونه که بارِ سفر می بندی
آرام وُ بی صدا
در جبرِ سیلی نابهنگام
ازپشتِ سَدّ شکستۀ حقارت
باز هم رفتنت در باورم نبود
گویی تو خالقِ تاریکی وُ ریا وُ دروغ بوده ای
که از زمزمۀ سفرت ، رنگِ شب خاکستری گشته !
چگونه گذشت این همه سال ؟
چه کسی مرحم می نَهد بر این همه زخم ؟
نمی دانم ، شاید هیچکس !
اما تو میروی
تا گُم کنی گورت .
و من مثلِ همیشه صبورانه ، هنوز اینجایم
مَنی که به خار هم ندیدی ام !
اینجایم ، در حسِ خوب ماندن ، ساختن
وساختن ، ........... و از نو بنا نهادن
نظرات شما عزیزان:
فوق العاده مینویسین...
راستی اگه دوس داشتی لینکم کن بهم تو وبلاگم بگو منم لینک کنم
.gif)
.: Weblog Themes By Pichak :.