با دنیا سر جنگ داشت
مردی که
هر شب از خانهء تو
تا سر خیابان اصلی، زندگی را دود می کرد
و کلمات را مجبور
تا در هرزگی شعرهایش، بی آبرو شوند..
مردی که
به سایه تو زل می زد
و به سایه بی کس خود، مُسکن می داد
تا از پارادوکس بودن او در کنارت، دق نکند..
مردی که
گوشی تلفن را در میان راه رفتن های پشت پنجره ات می دید
اما باز از باجه تلفن سر کوچه، امید بوق آزاد داشت..
مردی که تنها
در سایه پرده اتاقت، موهای تو را دیده بود
و غبطه می خورد به سوم شخص خوشبخت قصه
که گیس های تو
دست هایش را برای بافتن
یک سر و گردن از او بالاتر می دانستند..
مردی که هربار
از فکر نداشتنت گریخت
به پنجره اتاقت رسید..
عابری بی حواس که مقصد برایش
به طور احمقانه ای، همیشه کوچه تو بود..
بیچاره کسبه محل...
نه، بیچاره مردی که مدت هاست
خودش را ساکن محله شما جا زده است...
.
نظرات شما عزیزان:
تو که از سروده های دل من نصیب داری...
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
"خواستن توانستن است"
دنیا روی سرم خراب میشود!
یعنی او نخواست که نشد!؟
عالی بود
.gif)
ازدیدن ردپای سبزت تووبلاگم خوشحال شدم
توشته هاتودوست دارم ...حرفهای صادقانه یه دل ساده!!
عالیه !!
بازم بهم سربزن خوشحال میشم
همیشه دعوتی..راس ساعت دلتنگی
وبلاگهای من:
http://kalamat.loxblog.com
http://soroodeh.loxblog.com

.: Weblog Themes By Pichak :.