این ظلمت از سیاهی کدام شب
بر روشنایی ام غالب شده
که هر چه چراغ می نشانم
مغلوبِ تیرگی می شود !؟
در پشتِ کدام سلسله جبالِ غربی
خورشیدم بخواب رفته
که روزگارم مدتهاست
دلتنگِ طلوعی تابناک مانده ؟
من که از عمقِ دلم نامیدم ،
که مگر باز شود این شبِ تار،
این شبم را سحری نیست چرا ؟
من که صد بار تمنا کردم وَ ترا نالیدم ، که رهایم نکنی ،
از چه رو تنهایم ؟
به چه امید دگر ره جویم ؟
کور سویی ز کجا ، دل من شاد کند ؟
ره به من بنماید !
شبِ من را سحری نیست چرا ؟
شبِ من را سحری نیست چرا ؟
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)
.gif)
کسی ازنامه های بی تمبر خبرنمی گیرد
چراغهاپژمرده اند تایید می کنم!
این خانه متروکه ست حنجره ام رابه حراج گذاشته ام
اما دنیاکر است.....نمی بیند...!
کمی واژه می خواهم برای گلدان ها
تاشوق کنند آری....!!
این خانه متروک است
شب من را سحری نیست چرا...؟
زیبا بود
.gif)
.gif)
.gif)
.: Weblog Themes By Pichak :.